ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ریحانه عسلی

برگی از خاطرات....

1391/8/13 2:39
226 بازدید
اشتراک گذاری

باشروع شدن پاییز امسال من خیلی خاطره ها برام زنده شدهمژه. پارسال دقیقا اول پاییز بود که تو 40روزت بود و من به همراه تو ، نازنین دخترم، برگشتم خونه خودمون. بعد از 40 روز کمک گرفتن از مامان جون و خاله ها و آقا جون ، تنها شده بودیم.

چند روز اول خوب بود ولی از روزهای بعد فهمیدم که اداره کردن یه نوزاد چند روزه و انجام کارای خونه خیلی مشکله.البته بابا خیلی کمک میکرد ولی بازم کم بود.... تو همش دوست داشتی بغل من باشی و منم کلی کار داشتم. همچین که زمین میذاشتمت جیییییییییییغ که بیا منو بغل کن. شبا از درد کتفام خوابم نمیگرفتچشم. حالا همه ی اینها به کنار ، تو شبا خیلییییییییییی دیر میخوابیدی. ساعت 3.... ساعت 4.... هر وقت که عشقت می کشید. شبانه روز من برعکس شده بود. شبا بیدار بودم و روزا خوابنیشخند.

شبهای مشهد هم تو پاییز و زمستون خیلی طولانیه. فکر کن از ساعت 4/5-5 آفتاب غروب میکنه.

خلااااااااصه غروب که میشد من عزا میگرفتم که ای وااااااااای دوباره شب شد و شب بیداری هام شروع شدناراحت. اون موقع که کوچیک بودی خیلی نمیشد باهات بازی یا سرگرمت کرد. خلاصه ما داستانی داشتیم. تنها مونس شبهای من شده بود یه سریال به اسم "از یاد رفته" که یه خانمی توش بازی میکرد به نام گلرخ. من عاشق این سریال شده بودم. یه برنامه دیگه هم بود که بعد از گلرخ شروع میشد تاااااااااااااااا ساغت 1/5 شب به اسم "پارک ملت" با مجری گری آقای شهیدی.خیلی برنامه جالبی بود. همیشه کلی مهمون داشتن و کلی مستند با حال پخش میکرد.

از اینکه شبا نمیتونستم عادتت رو ترک بدم و بذارمت زود بخوابی خیلی ناراحت بودم.بعضی وقتا دیگه خیلی کلافه میشدم و بابات رو بیدار میکردم تا تو رو نگه داره. میگفتم فقط بذار نیم ساعت بخوابم ،خیلی خسته شدمخمیازه.

این عادتت رو ترک نکردی تااااااااااا دوباره من بعد از 40 روز برگشتم دزفول و با کمک مامان جون و خاله ها تونستیم ساعت خوابت رو تغییر بدیم......خیال باطل

ولی......... بازم من بعضی وقتا مجبور بودم شب رو بیدار بمونم و کارای خونه و مرتب کردن وسایل رو انجام بدم اونم با خستگی زیاد. قبل از اینکه به دنیا بیای هم من شب بیداری زیاد داشتم به خاطر خارش شدیدم. تصور کن من تا آفتاب طلوع نمیکرد خوابم نمیگرفت و همش مشغول خاروندن خودم بودمزبان و با این اوصاف صبح هم میخواستم برم اداره. فکرررررررررررررر کننننننننننننآخ

و این شب بیداری ها شد برای ما عادت.هنوز که هنوزه ترکش نکردم و وقتی خوابی منم به تفریحاتم و اینترنت گردی و چت با خاله ها و زنعموها و کارای خونه میرسمنیشخند(خدا به دادم برسه وقتی بهمن ماه میخوام برگردم ادارررررررررهگریه)

اینا رو برات گفتم که بدونی چه شبهایی در کنار تو صبح شدن و چه روزایی با هم داشتیم. با این حال وقتی یاد اون دوران میفتم با اینکه خیلی اذیت بودم یه حس خیلی خوب بهم دست میده. یه لذت و شیرینی خاصی برام داره. هر دوره ای که تو رو داشتم لذت بزرگی برام بوده چه وقتی که تو شکمم بودی ، چه از وقتی که وجود نازنینت رو میتونم لمس کنم و باهات شاد باشمبغل.

ماچماچدوست دارم زندگیییییییییییییییمماچماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

خاله اکرم
14 آبان 91 12:54
بوچای خاله حالا نبین مامانت اینجوری میگه اون موقع ها هی ثانیه به ثانیه تا میدیت هی میگم فدااااااای دختر ناززززززم بشم(با غلظظت)!دیگه این شب بیداریا که چیزی نبود واسش البته وقتی آدم خیلی خوابش بیاد انگار دیگه مغزش خوابه و فقط چشماش دارن میبینن(شبای امتحان تجربه میکنی)!اون موقست که مامیت میگه اذیت شدم! دخملم که الان دیگه زود بیخوابه،تازشم دخمل خوفی هم هسخودش میگه خواااااااااااب
♥ الهه مامان روشا جون♥
18 آبان 91 1:20
وای خدا انگار با چند تا تغییر جمله داشتی خاطرات منو مینوشتی با روشای کم خواب و بد خوابم. آخ امان از روشا که تا 4 ماه شب و روزش رو نمیشناخت.
مامانی درسا
23 آبان 91 2:15
عزیزمی برعکس درسا که از اولش به موقع خوابید و بیدار شد ..... عروسک کم مامانتو اذیت نکردی ها ...... میبوسمت